برزخ معلمي
پرده اول: او کودکي است مالامال از عشق به دين و ميهن که تمامي جهان را در چهره معلم مهربان و دلسوز خود مي بيند که از شهر به روستايش آمده، جائيکه از زرق و برق شهر خبري نيست و مملو از زيبايي انساني و طبيعي است معلمي که به سرعت در تمام روستا آقا مدير ناميده مي شود، با کلي تحسين و احترام نه ترحم که گاه نقش قاضي ، پليس ، دکتر را هم دارد . همين کافي است تا او که شاگرد اول روستاي خود است به عشق معلمي زادگاهش را ترک و پس از سالها تحصيل جانانه و فارغ التحصيل از بهترين دانشگاههاي کشور با نمرات عالي به موطن خويش باز گردد و جا پاي آقا مدير گذاشته و عنوان معلمي را يدک کشد.
پرده دوم : گذشت زمان ارزشها را جابجا کرده ، دوران عوض شده و از آن مدينه فاضله خبري نيست و برهوتي از تبعيض و نابرابري به جاي باغ سبز موعود جلوي چشمانش ظاهر مي شود اما بنيه هاي خانوادگي و اعتقادات ديني مانع از آن مي شود که کم کاري کند يا عطايش را به لقايش ببخشد پس صبورانه به اميدآينده مينشيند و در برابر نگاههاي سوال برانگيز فرزندش سکوت مي کند و وقتي در برابر سوالهاي استخوان سوز مکرر او تاب نمي آورد فلسفه مي بافد و تفاوتها را به تقدير و تقصير ارجاع مي کند و فرزندش نيز از سر تحسين ، نه شايد هم ترحم او را مي نگرد و در درون او غوغايي برپاست.
پرده سوم:
اينک سوالهاي فلسفي به رياضي بدل مي شوند و او ديگر در برابر بنگاهي و مغازه دار و حتي خانواده اش هم کم مي آورد و اينجاست که به سبد تقسيم تقدير دگرساخته ميشورد و لب به اعتراض مي گشايد و جوياي برابري و رفع تبعيض و احياي منزلت و شکوه بر باد رفتهاش مي شود و اينجاست که با برچسب ناچسب تهمت و افتراء و انگ خارجي گري آن هم از سوي خودي که ديگر چند سالي است ميز رياست و مکنت و جاه و کارخانه و پول غير خودي اش نموده است نوازش بهاري مي گردد.
پرده چهارم
صداي آهسته او در ميان امواج سهمگين گم مي شود و همه را مي خواند از در باغ سبز موعود خبري نيست . روزگار مي چرخد و ديگر بار روزت فرا مي رسد باز هم حرفهاي تکراري و تزئين شده باز هم نگاهها آراسته و پيراسته و خبرهاي خوش فرهنگي. البته اين بار نه يکي بلکه سه تا ، برزخي براي معلم و تو مي ماني بگريي يا بخندي. چرا که روزت هم فلسفي ترين روز دنيا است روز عزا و شهادت و البته روز علم و معلم پس مبارکباد روز و روزگارت اي معلم . ايام مي گذرد و چرخ فلک مي چرخد و تو يکباره فرزندت را مي بيني که در دنياي کودکانه خويش به عشق و مهر معلم خود نقش او را تمرين مي کند و تو با آهي از ته دل به بلنداي عمر زندگيت با التماس و بغض فروخفته او را به دور دستها فرا مي خواني تا نکند خواسته و ناخواسته به سرنوشت عبرت آموز تو گرفتار آيد و خلاصي نيابد.